تبليغاتX
بهشت دربست

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی

بهشت دربست
گفتی بیا...زندگی زیباست...دویدم

بسم الله

امتحانای شفاهیم شروع شده اگه امسال مثه پارسال گند بزنم حسابی تو ذوقم می خوره

امروز برنامه امتحانامون و دادن چون بوشهر زندگی می کنم و اینجا هم گرما ادم می پخه برا همین

امتحانازودتر از شهرای دیگه شروع می شه ۱۱خرداد اگه عمری باقی بود دوباره می یام روی گلتونو

ببینم .درضمن  فعلا امتحانای شفاهیم شروع شده ۱۹ اردیبهشت امتحان کتبی شروع می شه

منم باید حتما اگه سرمم بره باید امسال و خوب بدم

وگرنه تا سال بعدش عضاب وجدان دارم

برام دعا کنین معدلم بالای ۱۹بشه وگرنه...

خداحافظ

به امید شهادت بعد از ظهور




نوشته شدهدوشنبه 24 فروردین1388 توسط پانیذ

بسم الله

دلم بدجور گرفته بود هی به خودم دلداری می دادم که اشکال نداره باید فراموشش کنم  ولی قلبم قبول نمی کرد

همه وجودم   متحد شده بودن که من و یاده اون بندازن ولی اون رفته بود گفته بود خداحافظ برای همیشه

خیلی سخت بود یهو پرده های بیرون پنجره محکم به شیشه می خوردن و دلم می ریخت  یه بغض کوچولو اینور

 گلوم بود یه بغض کوچولوهم اونورتو تاریکی اتاق از تخت پایین اومدم رفتم جلوی ایینه وایسادم  ولی هیچی جز

جسم سیاه که پشت سرش نیمه روشن بودو ندیدم . دوباره پرده به پنجره خورد به شیشه برای یه لحظه تکون

خوردم  فهمیدم باد داره می یاد  پنجره رو باز کردم با سرعت وارد اتاق شد تمام کتابای روی زمین و برگ

زد انگار دنبال چیزی می گشت ولی نتونست پیداش کنه و رفت وقتی باد اروم شد دفترکوچکی و از تو کیفم

دراوردم چون می ترسیدم کسی بخونتش با خودم می بردمش مدرسه درش اوردم و برگ زدم به همون جایی

رسیدم که  اومده بود و ...منم با جدیت قبول کرده بودم  صفحه هارو که برگ زدم فهمیدم چقدر عاشقش بودم

به خودم گفتم عشقت به درد خودت می خوره تورو چه به دوست داشتن این  دختره ی لوس از خودراضی

دفترچه رو انداختم رو زمین صورتم و گذشتم رو بالش و مثه بچه ها زدم زیره گریه بهش گفته بودم اگه نبخشتم

و به خاطرش گریه کنم  منم نمی بخشمش التماس خدا کردم که  فراموشش کنم ولی خدا حتی نگامم نکرد  به پای

خدا افتادم  قران و تو بغلم چسبونده بودم  ولی انگار نه انگار انگار هیچکس نمی خواست من فراموشش کنم

هرجای مغزم  که میرفتم اسمش حک شده بود دلم و سرتاسر ماله خودش کرده بود فکرم ذهنم همش ماله اون

بود ولی خودش نمی فهمید  نمی تونستم بهش بگم دوست دارم  یعنی نمی خواستم بگم  اخه اخره همچین

قصه هایی و می دونم   توکل کردم به خدا  تا خوده صبح خوابم نبردو مثل ادمای  مواد کشیده رفتم مدرسه 

دلم به همین مکان خوش بود که با هرج و مرج درسا اونو فراموش می کردم   دقایق اول  با غصه خوردن سر

اینکه دیشب و درس نخونده بودم و امروزم دوتا امتحان داشتم گذروندم  باور کردنش سخته ولی از هر لحظه ای

استفاده می کردم تا بهش فکر کنم وقتی معلوم سرش تو دفترو برگه ها بود یا وقتی   رو به تابلو وایساده بود

وقتی  دو سه نفر دورو برم سوال پیچم نمی کردن  وقتی خودم با کسی کار نداشتم سرم و میزاشتم رو کیفم بدون

هیچ حرکتی به یه نقطه نامعلوم خیره می شدم  طوری که چندبار گفتن برو صورتت و اب بزن  قیافم  داد میزد

که تمام شب و بیدار بودم ولی کسی نمی دونست چرا این از امروز بود روز قبلش که واویلا بود هرکی جلوم می

شد و باهام حرف میزد سرش داد می کشیدم همش و از کارام تو این دوروز حسابی تعجب کرده بودن  وقتیم

ازم می پرسیدن می گفتم استرس قبل از امتحان و دارم(چه استرس وحشیانه ای) حالا که گفته منم دوست دارم

حق داره بدونه نمی دونم حقیقت داره یانه شاید یه بازی همیشگی باشه از این بازیای مصنوعی و چرتی که

بعضیامون واسه خودمون طرح کردیم  شاید دوست داشتن منم جز همین بازیه که خدا موقعی که  التماسش

می کردم هیچی نگفت  نمی دونم چرا  اخه من جز خدا به کی پناه ببرم  نمی تونم راه درست و خراب و از هم

تشخیص بدم .

یه راز تو اخرین حرفی که بهش زدم هست  که بستگی به جوابش داره اگه همون حرفی بود که  نشون میده دارم

به بی راه میرم دیگه هیچوقت هیچوقت جوابش و نمیدم چون الا وقتشه  اگه دیر شد دیگه نمی شه کاریش کرد

برای منم سخت می شه 

دوباره بر گشتم هیچ وبی بهم نساخت دروی ازتون واقعا سخته




نوشته شدهجمعه 21 فروردین1388 توسط پانیذ

سلام

البته سلام که نه خداحافظ

دارم میرم

پانیذ ...پر

وبلاگ...پر

بلگفا...پر

.

.

.

رنجهای تنهایی پر

--------------

قسمت نیست ما به این زودی بار شهادت و ببندیم ولی من یکی دیگه حالم از اینجا بهم می خوره

هرچی وب داشتم حذف کردم .

 




نوشته شدهیکشنبه 16 فروردین1388 توسط پانیذ

به نام  خالق حیات ومرگ

سلام دایی

 

دلم خیلی وقته برای شلمچه پر میزنه

دایی جون خیلی بدی چرا نزاشتی ببینمت بعد بری .

خوب یه ۳سالی صبر می کردی تا من دنیا بیام بعد میرفتی

مامانم می گه تو خیلی قشنگ بودی

دیروز که داشتم کتابام و مرتب می کردم  یه پاکت دیدم بازش که کردم عکس نورانی و قشنگ تورو دیدم

که خیره نگاه می کرد و پشتتم نمایی از بهشت بود.

عکست و جای عکس خودم  گذشتم تو قاب .

ماه هاست که دوست دارم بیام مناطق جنگی ولی جرات نداشتم  به کسی بگم چون مطمئن بودم بهم می خندن

و من و بچه می گیرن روزی که فکر رفتن به مناطق جنگی به ذهنم رسید اصلا خبر نداشتم که دختر خالم

فرداش می خواد بره منطقه فکر کنم این بار سومش بود که میرفت ولی من ارزوی یه بار رفتن به اونجا به دلم

مونده .

دیروز وقتی تو تلوزیون داشت تبلیغ راهیان نور می کرد یهو دلم لرزید خداروشکر مامانم اونجا بودو سریع و

بدونی که فکر کنم  چی دارم می گم اتوماتیک گفتم مامان میزاری منم با راهیان نور برم  نگام کرد باورش

نمی شد که من همچین حرفی بزنم اخه من این حرفا تقریبا ازم بعیده گفت اگه بابات اجازه بده معلوم که میزارم

بری من که مشکلی ندارم برو با بابات حرف زن.

همین برو نظر بابات و بپرس برای یه لحظه زد تو ذوقم ولی راضی کردن بابا کار سختی نیست هنوز موقعیت

پیش نیومده که به بابان بگم داییییییییییییییی اگه قبول نکرد خودت برو بهش بگو که قبول کنه  من دوست دارم

برم ما که هرچی منتظر امام زمان موندیم نیومد شاید منتظر شهادت منه .

یعنی با شهید شدن من می یادش؟

اخه من فقط با خودم بدبختی می یارم

چندتا مثل تو شهید شدن و اقا نیومد ؟؟؟؟؟یعنی با رفتن من اقا می یاد؟!!!

دیشب که می خواستم برفت خونه خاله دوباره تبلیغ راهیان نورو دیدم که تابلوش و زده بود دوباره به مامان

گفتم مامانم گفت بابات.

بابا هم اونجا بود ولی هیچی نگفت.اصلا تو باغ نبود

اگه به بابا گفتم و اجازه نداد خودم اینترنی اسم می نویسم و میرم فقط ببینم تو کجا و با چه شرایطی شهید شدی

گرجه تو توی یه جزیره که اسمش نمی دونم شهید شدی ولی مامان می گفت اونجا هم بودی کاشکی می شد

عکسایی که از موقع شهادت گرفتن و میزاشتم اینجا تا بقیه ببینم ولی چه کنم که نمی تونم مادربزرگ نمیزاره

کسی به اون عکسا دست بزنه چه برسه به اینکه بزارم تو وبلاگ .

خلاصه دایی جون نامردی کردی هنوز من نیومدم رفتی باشه چون تویی می بخشمت .

یه عکسی برات بسازم به زارم تو اتاقم که هرکی اومد فقط به تو نگا کنه قوربون شکل ماهت بشم .

http://www.basijnews.com/uf/users/Usr103/004-8-1386/20-10-8-1386/vaseyat2.jpg

زیارت آسمان

هیهای فرزندان آرش ! تیر بردارید

جنگ است تیر از قبضه تکبیر بردارید

بار سفر بر دوش ما افتاد ، برخیزید

بر جا عصایی مانده از آن پیر ، بردارید

ای بید های سر به زیر باغ خواب آلود

از سرگذشت سرو ها تأثیر بردارید

ما قهرمان داستان خون و شمشیریم

آینه های روبه رو ! تصویر بردارید (امید مهدی نژاد)

اینجا جایی برای فرشته ها نیست قصه دایی هایی که زودتر از من و تو

بارشونو بستن و فرشته شدن

این عکس جای گریه داره

به امید شهادت بعد از ظهور

 




نوشته شدهیکشنبه 9 فروردین1388 توسط پانیذ

بسم الله

اونقدر نوشتم که دلم خالی از حرفای  نگفتنی شد بعد از ساعت ها نوشتن پنجره

بلگفا رو بستم . م یخواستم درباره سفرم مطلب بزارم با اشتیاق  نوشتم بعد خیلی

بی تفاوت به باد دادم .

یه سوال داشتم  هرکی اومد نظر بده به سوال جواب بده.

شما از چه کارتونی خوشتون می یاد؟ اگرم الا از هیچ کارتونی خوشتون نمی یاد بچه

که بودین از چه کارتونی خوشتون می یومده.

هر وقت شما جوابم و دادین منم تو اپ بعدی بهتون می گم

راستی جاتون خالی مشهد خیلی حالیدیم ولی متاسفانه نتونستم سپیده رو برای بار دوم ببینم.

هی دنیا




نوشته شدهچهارشنبه 5 فروردین1388 توسط پانیذ
.: Weblog Themes By www.NazTarin.com :.